یكی را دوست دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میكنم شاید
بخواند از نگاه من
كه او را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
به برگ گل نوشتم من
تو را دوست می دارم
ولی افسوس او گل را
به زلف كودكی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم ای مهتاب
سر راهت به كوی او
سلام من رسان و گو
تو را من دوست می دارم
ولی افسوس چون مهتاب به روی بسترش لغزید
یكی ابر سیه آمد كه روی ماه تابان را بپوشانید
صبا را دیدم و گفتم صبا دستم به دامانت
بگو از من به دلدارم تو را من دوست می دارم
ولی افسوس و صد افسوس
ز ابر تیره برقی جست
كه قاصد را میان ره بسوزانید
كنون وامانده از هر جا
دگر با خود كنم نجوا
یكی را دوست می دارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
:: مدیر وب سایت : حمـیــــــد
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :
شنبه 21 مرداد 1391 ساعت 03:38 ق.ظ |
|
نوشته شده به دست حمـیــــــد | (نظرات )
خنده بر لب می زنم تا کس نداند راز من ، ور نه این دنیا که ما دیدیم خندیدن نداشت
+وبلاگ تخصصی داستانک( حتما سر بزنید) + مخاطب خاص ندارم + تو نظرات همین پست عاشقانه ترین جمله ای که تو ذهنتونه بنویسید میذارم تو وبلاگ. + نظر هم ندادید، ندادید. عادت دارم به دیدن" نظرات(0)"